اسكندر بيگ تركمان
793
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
داشته و بتصاريف زمان منهدم گشته پير بوداقخان امير الامراء تبريز كه مرد با رأى و هوش كار آزموده بود از اطوار نفاق آلود امير خان آثار عصيان مشاهده مينمود معروض درگاه عالمپناه گردانيد كه امير خان پاى از جادهء اخلاص بيرون نهاده هواى خلاف و عصيان در سر دارد و بدين سبب قلعه رفيع قلعه ساختن امير خان برادوست در ارومى بلند اساس طرح انداخته كه در حدوث وقايع روزى او را به كار آيد و اين غلام قلعه ساختن او را صلاح دولت روز افزون نميداند حكم اشرف بنفاذ پيوست كه چون او امير الامراء آنسرحد است و نيك و بد امور ملك دارى آنطرف در عهدهء او هر گاه صلاح دولت قاهره نبوده باشد كس فرستاده او را منع نمايد پير بوداقخان حسب الفرموده معتمدى نزد او فرستاده اعلام كرد كه او در سلك امراء عظام شاهى منسلك و تربيت كرده آن حضرت است و دعوى اخلاص و بندگى مينمايد هر چند حضرت شاه عالم پناه او را در محل اعتماد ميدانند اين دعوى مصدق داشته اما از قلعه ساختن او راه سخن بدگويان گشوده مىشود اگر سبب قلعه ساختن بيم مضرت و آسيب مخالفان روميه است هر گاه روميان بدين ولايت آيند تا قلاع معتبره تبريز و ايروان در ميان باشد ملتفت اين قسم قلاع نخواهند شد و اگر دغدغه از امراء قبايل اكراد داشته باشد هر گاه او را حادثه پيش آيد ما غلامان درگاه شاهى كه بحراست و نگهبانى سرحد مأموريم در دفع آن حادثه چگونه اهمال و اغفال توانيم كرد و مع ذلك او را همان حصار قديم ارومى كه چند روز محافظت خود و ايل و عشيرت برادوست تواند نمود كافى است اولى اين است كه ترك قلعه ساختن كرده زبان بدگويان منع كردن پير بوداقخان امير خانرا از بناى قلعه و ممنوع نشدن آن را بر خود دراز نكند و اين نصيحت دوستانهء ما را كه متضمن مصلحت دولت اوست بسمع رضا اصغا نموده خود را تهمت زده نفاق و عصيان نسازد و الحق نصيحت مشفقانه بود زيرا كه باستظهار آن قلعه مرتكب امور ناهموار گشته عاقبت حال او بوبال و نكال كشيده ، رسيد به او آنچه رسيد . القصه امير خان اصلا گوش بدين سخنان نكرده ملازم پير بود - اقخان را اكراد برادوست بقتل آوردند و او قلعهء در كمال استحكام داد آذوقه و يراق بقلعه كشيده از ارومى به آنجا نقل كرده روز بروز در استحكام قلعه و سرانجام اسباب قلعهدارى ميكوشيد و فى الحقيقه جهت خود اسباب ادبار سرانجام ميداد و به اعمالى كه منافى اخلاص و يكجهتى بود اقدام مينمود از جمله خان ابدال مكرى برادر شيخ حيدر كه با حضرت اعلى ياغى بود و از بيم عساكر منصوره در يورت و مسكن قديم مجال اقامتش نماند بيسرو سامان ميگشت در اينوقت با بيست نفر از هواخواهان خود پناه به او آورد و امير خان او را در قلعه جاى داده انيس و جليس خود گردانيده رعايت مينمود اما بحيله و روباه بازى كسان خود را با عرايض اخلاص بدرگاه عالم پناه فرستاده اظهار فدويت و يكرنگى ميكرد در وقتى كه جمعيت جلالى را روانه كردستان نموده فوجى از افواج بمرافقت ايشان مأمور گشتند پير بوداقخان را سر كردهء افواج قاهره نموده بودند امير خان اين خبر شنيده باركان دولت قاهره اعلام كرد كه ميانهء من و پير بوداقخان غبار نقارى ارتفاع يافته سخنان غرض آلود دربارهء من معروض ميدارد و رفاقت من با لشكرى كه او سركردهء آن باشد متعذر و دشوار است لهذا منشور استمالت باسم او در قلم آمد مشعر بر آنكه بنابر رضاى جوئى او پير بوداقخان را بر طرف كرده حسنخان را كه از امراء عراق و مرد همواره خوش